صعود به شاهوار
#گالیکش / #فارسیان / #صعود به شاهوار
پستی که در زیر نوشته می شود از تجربه صعود به قله شاهوار در استان سمنان می باشد. شاهوار یکی از قلل بزرگ ایران بوده و جزء قلل سی مرغ در ایران است که ارتفاع آن از سطح دریا 3945 متر می باشد . روز پنجشنبه 1402.02.01 همراه 10 نفر از دوستان گروه کوهنوردی بالنگ به روستای تاش واقع در استان سمنان سفر کردیم. روستای تاش در پای قله شاهوار قرار دارد . شب را در خانه ی کوهنورد که از نظر ساختمانی مناسب هم نبود و نظافت آن به خوبی رعایت نگردیده بود اطراق نمودیم به شبی که برای هر نفر 70 هزار تومان هزینه برداشت. شب خوبی در جمع دوستان بود. ساعت 3 صبح برپا زده شد و پس از آماده شدن با اتومبیل تا پای قله رفتیم. نقطه ی آغازین از محل چشمه پیر می شی بود . گروه های دیگری که جمعیت آنان کم هم نبود در محل حاضر بودند و یا بعد از ما به محل رسیدند . با نام خدا صعود را آغاز نمودیم. برخی از گروه ها شب را در پای قله خوابیده بودند. مسیر از همان ابتدا شیب زیادی داشت . هوا هنوز تاریک بود و امکان عکس گرفتن از طبیعت وجود نداشت . مسیر صعود سخت و طاقت فرسا بود . گروه های مختلف هریک با گفتن جملاتی اقدام به تحریک و تشویق گروه خود می کردند. مانند : ماشاالله به شاهرود! سایر افراد گروه هم یکصدا جواب می دادند : ماشاالله -و یا ماشالله به کوه بانو / ماشاالله و ..... در ارتفاع حدود 2500 متری از سطح دریا بودیم که من احساس خفگی و مسمومیت کردم. به دوستانم گفتم فکر کنم من مسموم شدم و علتش رو غذای دیشب می دانستم چون خیلی دیر وقت غذا خوردیم و فورا به خواب رفتیم. هرچه ارتفاع بالاتر می رفت میزان مسمومیت ، و خفگی من بیشتر می شد طوری که سرعت حرکت من از بقیه افراد گروه کمتر شد و باعث شد عقب بمانم. تنها دو نفر از افراد گروه با من ماندند و هر آنچه اسرار می کردم شما به پای من نمانید . بروید من خودم را به شما می رسانم قبول نمی کردند. چندین بار بالا آوردم و معده ام خالی شد. چند دقیقه ای بهتر می شدم ، اما همینکه 10 متری بالا می رفتیم دوباره همان آش و همان کاسه بود. احساس خواب عجیبی در چشمانم افتاده بود . طوری که باز کردن چشمان برایم مشکل بود . هر زمان که برای استراحت توقف می کردیم . من سرپا چرت میزدم. دوستانم اجازه ی خوابین و یا نشستن بر روی زمین را به من نمی دادند. و می گفتند اگر به خواب بروی دیگر بیدار نخواهی شد. اسرار من برای خوابیدن فایده ای نداشت . گروه های کوهنورد یکی پس از دیگری از کنارمنان می گذشتند و می رفتند . برخی از آنها از همراهانم می خواستند مرا به پایین کوه برگردانند ولی من اصلا زیر بار نمی ررفتم . خودم رو با همان وضعیت تا ازتفاع حدود 3500 متری بالا کشیدم. با اسرار من دو نفر همراهم جلوتر رفتند تا یکی از اعضای صعود کننده به قله را عقب برگردانند تا کوله ی مراگرفته و کمکم کند. به پشت سرم را نگاه کردم ، دیگر کوهنوردی پشت سر من نبود. همراهانم آرام آرام دور شده و در پشت ارتفاع از نگاهم پنهان شدند. با تلاش زیاد چند متری جلو می رفتم و دوباره جهت استراحت می ایستادم . برخی از گروهها در حال برگشتن از قله بودند . حالم را می پرسیدند و هر یک نسخه ای تجویز می کرد. حتی برخی با اسرار از من می خواستند که با آنها به عقب برگردم و من قبول نمی کردم. حدود 200 متری بالا رفته بودم که یکی از همنوردان از قله برگشته بود و کوله ام را گرفت . با سبک شدن بارم سرعت حرکت ما خیلی بالا رفت و باقی مانده مسیر را که حدود 300 متر بود فقط 3 یا 4 بار اسنراحت طی نمودم. 20 متر پایانی زمین کاملا مسطح بود تا به پرچم بر افراشته شده بر روی قله می رسید. برخی از گروههای کوهنوردی هنور در کنار پرچم مشغول عکس گرفتن بودند. به سنگ بزرگی که شبیه سکو بود رسیدم. همانجا نشیتم تا آخرین استراحتم را داشته باشم. و با حالی خوش سرغ پرچم بروم غافل از آنکه حال من هر لحظه بدتر می شد. حدود 5 دقیقه ای همانجا استراحت کردم . خواستم بلند شم که قدرت برپا شدن را در خودم ندیدم. به نظرم رسید حالم خیلی بدتر شده. دو نفر از دوستان به کمکم آمدند و زیر بغلم را گرفتند و مرا تا دو سه متری پرچم رساندند.از آنها خواستم مرا رها کنند تا این چند قدم با قیماند هرا خودم بردارم. برخی از کوهنوردان برایم دست می زدند و از اینکه بالاخره با سختی زیاد موفق به فتح قله شدم ، تشویقم می کردند. با حال نچندان مناسب چند عکس گرفته و به توصیه سایر دوستان سریع ارتفاع را کم کردیم. در مسیر برگشت همچنان حال من خراب بود و یکی از دوستان زیر بغلم را داشت تا بر روی زمین نیفتم. فکر می کن مبرخی از فواصل را با حالت خواب حرکت می کردم. حالم اصلا خوب نبود. به یاد خاطر یکی از کوهنوردان افتادم که گفته بود در مسیر صعود به یامان داغی (یکی از قلقل خراسان شمالی) به کوهنوردی که در راه مانده بود نوشابه خورانیدم و متوجه شدیم حالش خیلی خوب شده. به گروهی رسیدیم. از آنها نوشابه طلب کردم. به اندازه یک قورت نوشابه گرفته و میل کردم. کوهنوردی دیگر به اندازه دو قورت شربت آب میوه به من داد . یکی از کوهنوردان به همراهانم گفت مقداری لیمو خشک اگر دارید پوستش را بکنید و زیر زبانش بگذارید . این کار را انجام دادند. فکر کنم هنوز 10 متری از آن گروه دور نشده بودیم که برای استراحت توقف کردیم. 5 دقیقه ای استراحت کردیم. نمیدانم تاثیر کدامیک از مواد مورد استفاده بود اما احساس کردم حالم بیار خوب شد و خودم بدون کمک همرام می توان راه بروم. هر چه پایینتر می آمدیم حال من بهتر میشد. توری که انگار من بیمار نبودم.

اینجانب سید مسلم موسوی خسروی ، متولد روستای فارسیان از توابع شهرستان گالیکش ، به دلیل دلبستگی بسیاری که به زادگاه خویش داشته و دارم ، مدت های مدیدی در فکر طراحی وبلاکی در مورد روستای فارسیان بودم و به همین دلیل وبلاگ فعلی را طراحی کردم . لذا امیدوارم که مورد رضایت اهالی روستای فارسیان و دیگر دوستان قرار گیرد .