فارسیان / معرفی شاعر احمد خسروی فرزند محمد (محمد قجر)

شاعر معاصر ایران احمد خسروی

متن زیر را دوست عزیزمان ابوذر خسروی ( ابوذر حاج سلیمان ) در اختیارمان قرار داد تا به معرفی یکی از شاعران گمنام فارسیان بپردازیم .

فارسیان شناسی (3)

شاعر احمد خسروی فرزند محمد (محمد قجر)

تا کنون دو مقاله در مورد تاریخ و آداب و سنن رایج فارسیان برای خوانندگان توسط این «شکسته قلم» منتشر شده است. در این مقاله به معرفی یک شاعر سراپا شور و احساس از خطه نخبه خیز فارسیان می‌پردازم که تا کنون در مورد شعر و شاعری او سخنی به میان نیامده و نخستین بار است که با رضایت شاعر محترم، برخی اشعار او در معرض دید علاقه مندان به ادبیات در شهرستان گالیکش قرار می گیرد. این مقاله در راستای حمایت از شاعران بومی شهرستان گالیکش صورت می گیرد. لازم می دانم از بخشدار فرهنگ دوست بخش مرکزی گالیکش آقای ابوالتختی که زمینه معرفی این شاعر را فراهم کردند تقدیر و تشکر کنم.

احمد خسروی فرزند محمد (محمد قجر) شاعر فقید فارسیان و گالیکش، همچون مرحوم پدرش دارای ذائقه و قریحه شاعری بی نظیری است. کلامش همچون چشمه ای زلال، روح و جان انسان را آرامش می دهد و بلاغت در برخی اشعار او موج می زند، شعر او سرشار از تعابیر بکر و تازه و کم نظیر است. آنگونه که خود می گوید تحصیلاتش را تا اول راهنمایی به پایان برده و سال دوم راهنمایی را نیمه تمام رها کرده و در سن 15 – 14  سالگی و از سال 1364 به جبهه رفته است و تا پایان جنگ مکرر در مناطق عملیاتی حضور داشته و هنوز آسیب‌های جنگ در جسم و روح او باقی مانده است. او جانباز دفاع مقدس است و تمام دوران حضور در جبهه، به عنوان یک رزمنده بسیجی برای دفاع از وطن جنگیده است. نخستین شعرش را در قالب سنتی غزل با عنوان لهیب عشق در منطقه جنگی جنوب خط مقدم چنگوله مورخه 1/5/1364 ساعت 5/2 سحرگاه سروده است؛ یعنی نزدیک به 28 سال قبل. علاقه شدید به مطالعه، او را به دامن پر مهر شاعران معاصر می کشاند و سالها همنشین اشعار نیما یوشیج، شاملو، سهراب سپهری و فروغ فرخزاد می شود. همین اتفاق خجسته، باعث می شود که اکثر اشعار او در قالب «شعر نو» سروده شود. به جز چند شعر که در آغاز راه شاعری در قالب کلاسیک سروده است.

مابقی اشعارش در قالب «شعر نو» است. او آنگونه که خود می گوید، شیفته نیما یوشیج و اشعار اوست البته به حافظ و خیام نیز علاقه مند است. با توجه به سطح سواد او که در حد اول راهنمایی است و تقریبا هیچ اطلاعی از علم عروض و قافیه و بلاغت ندارد، برخی اشعار او در حد اعجاز است. گاهی انسان باور نمی کند که یک شاعر با این سطح سواد، اینگونه تعابیر بلند شاعرانه را تنها با اتکا به قریحه‌ی ذاتی و ذوق شاعری بی نظیر خود، سروده باشد. همین مساله نشان می دهد که در هنر شاعری تنها تسلط بر علم عروض و قافیه و بلاغت کافی نیست، گر چه لازم است، بلکه اصلی ترین مولفه در هنر شاعری، قریحه و ذوق ذاتی و استعداد خدادای است که از قضا در احمد خسروی، این استعداد موج می زند. بویژه آنکه این استعداد بی نظیر سابقه ارثی هم دارد. تخلص شعری او «بی نشان» است. تخلصی زیبا و شاعرانه. اشعار بی نشان دارای دورن مایه ها و مضامین گوناگونی است که در ذیل به برخی از مهمترین آنها اشاره می کنیم:

1- اصلی ترین و قویترین درون مایه شعر «بی نشان» - احمد خسروی – عشق است. هم عشق الهی و هم عشق زمینی. کلام او آنچنان رنگ صداقت و راستی دارد که حتی وقتی از عشق خود می سراید، شعرش سرشار از احساسات پاک و صمیمی است و ادب عاشقانه در آن موج می زند. سخن عاشقانه او ساده و بی تکلف و سرشار از سوز و گداز است. بدین خاطر زود بر دل می نشیند و در ذهن و خاطر خواننده ماندگار می شود.

 «نگاه» معشوق و «چشمان او» عامل مهمی در جوشش «اشعار عاشقانه» اوست و گاه تنها امید بخش زندگی پر نشیب و فراز او می گردد:

آن زمان که من بودم و شب / آن زمان که شب بود و من / آن زمان که کاروان خسته قلبم / جز پیمودن ره غم / راهی در پیش رو نداشت / و برای رسیدن به شادی / نهال امیدی در دل نمی کاشت / آن هنگام بود که نوری / از طلوع گاه انوار عشق، چشمان تو / بر قلبم تابیدن گرفت / و این نور و چشمان تو بود / که تکیه گاه امید من شد / برای رسیدن به فردا . (جزیره مجنون مورخه 23/5/1365 ساعت 15/1 سحرگاه)

در غزل شورانگیز «نسیم تقرب»، او «نگاه» محبوب را همواره «آبستن عشق» می بیند که نسیم سرد غروب به واسطه آن، تقرب، عشق، خنکای نوازش و نوید ریزش باران را تحفه دارد:

نسیم سرد غروب / در مغرب نگاهت / تقرب را / عشق را / خنکای نوازش و نوید ریزش باران مهر را / تحفه دارد / و نگاهت / هماره آبستن عشق است / نازنین /

در شعری دیگرشناخت محبوب خود را، به واسطه «نگاه» او می داند و آرزو می کند که «منظرگاه چشمان» او باشد:

من تو را / از «نگاهت» شناختم / خورشید را در گرمی بوسه هایت یافتم / به ترنم ظریف باران / سحرگاهان، هنگام نماز / آرزو کردم / منظرگاه چشمان تو باشم / به وقت جان نثاری / با طیب خاطر / هدف تیر زهرآگین مژگان تو باشم /

«بی نشان» در شعری کوتاه، آنچنان کلامش را «تعالی» می بخشد که بلاغت در آن موج می زند. در این سه مصرع کوتاه و البته دلپذیر، خود اعتراف می کند که «منظومه» های عاشقانه او، به واسطه «نگاه» محبوب اوست:

تومی دانی / منظومه بلند عشق را / در مقدم نگاهت سرودم / جانا /

و در تعبیری زیبا، در «نگاه» محبوب، جاودانگی و ابدیت را می جوید:

در آبی زلال نگاهت / ابدیت را می جویم

در جایی دیگر از محبوب خود می خواهد که دروازه چشمانش را بگشاید تا پروانه وجودش را در «آتش نگاه» او رها سازد:

من خود می دانم / چگونه خویش را پروانه صفت / در آتش نگاهت / رها سازم / تو فقط دروازه چشمانت را / به رویم بگشا /

«نگاه» محبوب برای شاعر آنقدر ارزشمند است که «نقد جان» را به «تمنای» آن می فروشد:

نقد جان را به تمنای نگاهش / فروختیم / پروانه صفت گِرد شمع وجودش / سوختیم

و گاهی بی قرار آن «نگاه» می شود:

نازنین، نگاهت را / بی قرارم من / بی قرار قامت سرو نگارم من / دیدنت، بوئیدنت، بوسیدنت / نیاز من / سخن از طرّه گیسوی تو / آیات نماز من /

« بی نشان» در شعر «چکاوک قلب من»، «شوق پرواز» در وجودش را نتیجه «نگاه مهر پرور» او می داند:

خورشید من! / پرستوی عاشق و بی قرار قلب مرا/ گاهی اگر شوق پروازی هست / از بسیط گسترده آرامش و / آبی نیلگون نگاه مهر پرورِ توست ...

اما تنها «چشمان محبوب» و «نگاه» او نیست که باعث جوشش اشعار عاشقانه احمد خسروی می شود بلکه صداقت خود او در عشق ورزیدن، پاکی سرشت، احساسات لطیف و سوز درونش،عاملی دیگر در ظهور چنین «عاشقانه های» شورانگیزی است.

در غزل «صلیب عشق» به خوبی نشان می دهد که حتی اگر محبوب او، رسم عاشقی را به جا نیاورد شعله عشق در وجودش همچنان شعله ور خواهد بود و او ذاتا دارای سوز عاشقانه است. چه محبوب آن را پذیرا باشد و چه نسبت به آن، بی مهری کند:

برای گشودن لبهایت به مهر / برای شنیدن خنده‌هایت به مهر / هر جرقه ای را / آتش کردم / هر شعله ای را / افروختم / هر کوره ای را / گداختم/ و تو گرم نشدی / افسوس، افسوس تو / اندکی حتی نرم هم نشدی / هرگز دست نگیرم / ز تمنّا / تا که آن قامت رعنا / مصلوبم شود/

«احمد» در شعر «طعم عشق» به زیبایی تمام، به محبوب خود می گوید: اگر تو نباشی، من خود به پای خویش، به قفس خواهم رفت و هرگز در پی آزادی و پرواز نخواهم بود:

طعم گس گیلاس را / چشیده ای آیا / شکوفه های گیلاس را چطور؟ / دیده ای آیا؟ / به احوال پرسیِ بید پیر ته باغ / رفته ای آیا؟ / گاه شهوت دیدارت / مرا به اوج هوس می برد / قناری غمین قلب من / چون تو نباشی / خود به پای خویش / رهسپار قفس می شود / اما گنجه بزرگ و جادار ذهن من / گنجینه یاد و خاطرات تو را / گرامی چون نفس / در سینه دارد /

حتی در جایی به محبوب خود »نهیب» می زند که در فصل دو رنگیها «عاشق بودن» و «شقایق بودنم» را باور کن:

در تنگنای قفس سرد سرنوشت / آغوش گرم و دستهای نوازش گرت را / جستجو کردم / در فصل دو رنگیهای آدم / باور کن / عاشق بودنم را / بر سر دو راهی ایمان و عدم / و در عمیق عطش قلبهای عاری از عشق / باور کن / شقایق بودنم را /

«بی نشان» در شعری دیگر، بیش از هر زمانی، صداقت و ایثار عاشقانه خود را به نمایش می گذارد:

کاش من می رفتم اما / تو به مقصد می رسیدی / ای کاش / من بال گشوده، می پریدم / اما تو به اوج می رسیدی / اما محبوب دلم / ای زیبا صنم / دگرم هیچ فرصت آرام نیست / بهر سلام تو / سالها کنج میخانه / سلامت گوی می خوارن مستم /

رنگ «تمنّا» نیز به اشعار عاشقانه او، صفایی دیگر می دهد آنگونه که در شعر «محراب عشق» می سراید:

ای زمزمه عشق / وی خنیاگر بزم امید / این یک دو گام آخرینم را / همراه شو و یاریم کن / تا اولین نماز عشق را / در محراب مقدس آغوش تو / بجای آورم

و یا در جای دیگر:

یک امشب / با ماتم و تنهایی ام / سر کن / پس آنگه / در طلوع صبحگاهان / جراحتهای قلبم را / تو باور کن / یک سبد خاطره / از یک لحظه از یک شب من / کافیست تا ببینی / میان شادی و اشک و ماتم و من / فاصله، آهیست /

از ویژگی های برجسته اشعار عاشقانه «بی نشان»، نگاههای تازه او به «قصه عشق» است و به قول حافظ:

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب                 از هر زبان که می شنوم نامکرر است

نگاه احمد به عشق لیلی و مجنون «نامکرر» و سرشار از تازگی است. او در شعری کوتاه، به خوبی اثبات می کند که هنوز در مورد عشق لیلی و مجنون می توان سخن های تازه و «نامکرر» گفت و از جمله «تازه گویان» این وادی، خود اوست:

عشق لیلی گر نبود / مجنون غریب و / عشق را بیگانگی بلعیده بود

و یا در جایی دیگر می گوید:

در بحر عشق / آن کشتی تواند (رفت) که / به عرشه مجنونش سوار است و / فاتحی چون لیلی / بر آن لبخند عشق می زند /

علاوه بر رنگ زمینی عشق، گاهی اشعار عاشقانه او رنگ وصال عارفانه می گیرد:

در امتداد جاده باریک شب / افتان و خیزان / با دست زخمی و پای لرزان / با طیب خاطر / وز سر جان / در تمنای وصل تو جانا / پذیرا گشته ام / آوارگی و سوزش خار مغیلان /

و یا در شعری دیگر:

بکش یارا، بکش ما را / نجاتم ده / عطش می سوزدم ساقی / جرعه ای آب حیاتم ده / بهشتت را بگیر از من خدایا / پس آنگه مژده وصل نگارم ده

2- از دیگر مضامین شعری «احمد خسروی»، «تنهایی و دردهای درونی» خود اوست:

من و تنهایی از گاه نخست / شعر رفاقت را سرودیم / عقد اخوت را / در محضر غم / به گواهی اندوه و ماتم / انگشت را آغشته در خونابه دل / هم مهر و هم امضا نمودیم/

و یا در این شعر که دردهای دورنی شاعر و بی قراری های او، چه سوزناک بر روی کاغذ می آید:

این روزها / حوصله ام سر می رود زود / بی قرارم واختیار از کفم / در می رود زود / در میان آتش لحظه ها / می سوزم و هیچ ندارم دود / ناصبور و بی شکیب اما / در انتظار لحظه خوش عروج خواهم ماند

و یا آنجا که در تعبیری بی نظیر، از شنیدن «سمفونی شکستن استخوان های تنش» سخن می گوید:

در شامگاه تاریک هر غروب غم انگیز عمرم / سمفونی شکستن استخوان های فرتوت تنم را / به وضوح می‌شنوم/  بی هیچ اشتیاقی / بی هیچ حق انتخابی /

3- مضمون دیگری که در اشعار «بی نشان» با سوز و گداز کم نظیری موج می زند، سروده های مربوط به دوران دفاع مقدس و مصائبی است که بعد از جنگ، جسم و جان او با آن دست و پنجه نرم می کنند:

گاهی که به وسعت لحظه های خونبار ایام جنگ / دلم تنگ می شود / میان جسم مجروح و روح شرحه شرحه‌ام / به شدت درگیری و جنگ می شود /

و در شعری دیگر که مورخه 25/5/1365 در جزیره مجنون شطّ علی ساعت 30/11 شب سروده، حال و هوای یک رزمنده فداکار را در میدان نبرد، چه عاشقانه زمزمه می کند:

در آن دوردستها / در آن تاریکی‌ها / آن سوی افق / و در ورای ناامیدها / فجر خونین عشق / هنگامه طلوع نور را/  در ظلمت شب / زمزمه می کند / ای قلبهای عاشق / ای دلباختگان به عشق / وی پویندگان ره عشق / به سوی نور / در گریز از تاریکی / در این دنیای دون / در این مرز جنون / بیداریتان مبارک /

4- شعر « بی نشان» - احمد خسروی – از مضامین اجتماعی نیز بهره دارد و او گاهی با نگاهی تیزبینانه و دقیق، تفاوت نسل گذشته و حال را به خوبی بیان می کند:

خروس خوان است / شعاعی از نور خورشید صبحگاهی / بر زیبایی سفره صبحانه افزوده است / پدر و مادر مشغول صرف صبحانه هستند / پسر جوان خانواده / تازه از شبگردی برگشته / شامش را همانجا سر سفره صبحانه!!! / می خورد / و می رود بخوابد!!! /

5- علاوه بر مضامین یاد شده، «احمد» در شعرش به «شکار لحظه ها» نیز می پردازد و با آوردن شعری کوتاه، مفهوم عمیقی را به خواننده منتقل می کند:

- با نور که باشی / سایه گریزان است /

- هر از گاه / از سر استیصال اشکهایم را / فریاد می کنم

- قلب / پایتخت حکمرانی عشق است / نه دیکتاتوری نفرت

- این روزها محبت و مهربانی / غش دارد و آلوده به آفات

- من اما / همچنان می بارم